تبليغاتX
******حرف دل******

******حرف دل******

***کلبه عشق***

متين ترين کلمه عشق است .

جذاب ترين کلمه آشنايي است

پاک ترين کلمه وجدان است

تخداست لخترين کلمه جدايي است.

زشت ترين کلمه خيانت است

سخت ترين کلمه تنهايي است.

بدترين کلمه بي وفايي است.

بهترين كلمه خداست

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت19:7توسط عسل | |

خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين خسته شدم

از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به سيرت هاي ناپاك دارند

خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر آن تنها سايه اي

از نيازهاي ما افتاده

ديگر خسته شدم ،

خسته ي خسته

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت19:45توسط عسل | |

 

دیشب باران زد و من نم باران را برایت فرستادم

تا نامه ام بوی طراوت بگیرد

تا آسمان دل تو نیز بارانی شود و باهم خیس شویم

به ماه نگاه کردم ، یاد تو افتادم

یاد پاکی دلت

یاد رمز نگاهت

برگی برایت از باران گرفتم ، تا بوی لحظه ی اینجا را بدهد

بوی تازگی

بوی روییدن

بوی زندگی بدهد

همیشه اینگونه است

وقتی کنارم هستی

وقتی می بینمت

وفتی حست می کنم

نمی دانم که شاید رفتنی ، پشت در منتظر توست

و حال که رفته ای ، چقدر دلم برایت تنگ است

چفدر تو را می خواهم کنارم

و چقدر بی تو شب شده ام

خوابت را دیدم

کنارم نشسته بودی و دست در دست هم

به دور نگاه می کردیم

از دور

دستی به تو اشاره کرد

تو دستم را رها کردی و من صبح شدم

نمی دانم تعبیرش چیست؟

نمی دانم که چرا برایت نوشتم

آخر چشمانت گرقتار هستند

وقت خواندن ندارند

چه دنیای سردیست

چقدر راحت می گذرند از کنار هم آدم ها

و چه راحت فراموش می کنند

دست کمک رسان دیروز را

و چه راحت گل های خاطره را

زیر پاهایشان له می کنند

و چه راحت می گویند......خداحافظ

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت21:21توسط عسل | |

 

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم ؛

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي را دوست دارم چون عشق دروغين در آن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي را دوست دارم چون در خلوت و تنهائيم در انتظار خواهم گريست و هيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو را ديدم نوشتم ؛

از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تو را فرياد ميزند....

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام...

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام....

از تنهائي بيزارم چون خداوند هيچ انساني را تنها نيافريد...

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو را برايم فرستاد تا تنها نباشم...

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت را براي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم..

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم با تو بودن است...

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد...

ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت را دارد..

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم...

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند...

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم و

هميشه و همه جا و درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم

پس بگذار با تو باشم و عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم...

تا هميشه ماندگار باشم.....

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت6:25توسط عسل | |

خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس

می کنم نتونستم...

یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟
  

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای

وجود پاکتان.
 
عیدتون مبارک

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت6:31توسط عسل | |

 

 نيستي ُ هق هق بارون چشام

شعله بغضمو خاموش مي كنه

انگاري از ته باغ دلهره

يه مترسك قصمو گوش مي كنه

قصه بهشت و تقدير عذاب

نقل سنگ و شيشه نازك خواب

قصه نبودنت كنار ما

قصه تشنگي و قصه آب

نيستيُ تلخي روزاي سياه

خط خطي كرده دل خاطره رُ

من مي گفتم بي تو  شب نمي گذره

از كنار شعله جادو نرو

كوچه ها خوابن و بوئي نداره

بغض فانوس بلند آسمون

نسترن له شده تو جاده عشق

رقص سايه پشت ديوار جنون

نيستي ُ شاخه خشك آرزو

خم شده تو پيچ و تاب حنجره

لحظه ها بدجوري دارن مي ميرن

پشت دلتنگي ذهن پنجره

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت6:2توسط عسل | |

سلام

اول سلام حالا خداحافظ ماه رمضان  ماه رمضان هم داره مثل خیلی از

ماههای  دیگه به پایان میرسه  یه ماه 30روزقشنگ که تو تمام این

ماهها زیباتربرتر و پرفضیلت تر از ماههای دیگه است یه ماهی  که

باید تا یکسال  دیگه صبر کنیم تا ببینیم که دوباره دعای ربنا و سحر کی

خوانده می شه دعای ربنایی که اگه تو هر ماه به گوش مان برسه بی

اختیار یاد ماه مبارک رمضان می افتیم یاد روزه گرفتن یاد افطاری ها

وسحری های پربرکت ماه مبارک رمضان می افتیم یاد اون شبهایی می

افتیم که باید دستمونو به اسمون بگیریم و دعا کنیم که خدایا به من در

این ماه قدرتی بده که بتونم در راه تو وبرای تو گام بردارم و یاد سه

شب از ماه رمضانی بیفتیم که سه شب قدر نام داره سه شب نوزدهم و

بیست و یکم و بیست وسومی که فرشته ها به زمین میان  تا نامه ی

عمل ما را با خود ببرن من نتونستم در شب قدر مطلبی بنویسم چون

مثل همه ی ادمهای دیگه مشغول دعا وراز و نیاز با خدای خودم بودم 

من می دونم که هیچ شبی پر فضیلت تراز شب های قدر نمی شه  پس

دعا کردم که خدایا اول از همه ظهور اقا امام زمان (عج) را طلب کردم

بعد برای مریض ها دعا کردم حتما می دونین اونا خیلی توی اون شب

های عزیز نیاز به دعای ما داشتند وبعد دعا کردم هر کی هر حاجتی

وهر ارزویی داره به حاجت و ارزویش برسه مطلب ماهم مثل ماه

رمضان داره به پایان می رسه ولی می خوام بگم که چقدر زود گذشت

این ماه  خیلی سخته اگه بتونی این ماه رو درکنی می فهمی من چی می

گم  حال حرف دلمو از ماه رمضان می خوام با یه شعر تمام کنم

 

آسوده دلان را غم شوريده سران نيست

اين طايفه را غصه رنج دگران نيست

اي هموطنان باري اگر هست ببنديم

اين ملک اقامتگه ما رهگذران نيست

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت5:42توسط عسل | |

 

آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

                                                                             ه . الف . سایه  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت22:31توسط عسل | |

 

 

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

قطره عبور كرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :
اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :


حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت5:28توسط عسل | |

امشب ...

از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد ...

امشب چشمانم را با آب توبه می شویم

و کلام قرآن در دهانم می ریزم

تا خواب چشمانم را نیازارد ...



امشب تمام آینه ها را صدا کنید . گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید . ای دوستان آبرودار در نزد حق , در نیمه شب قدر مرا دعا کنید.


امشب رحمت دوست جاریست , مانند رود , نه ! مانند باران , اگر دلتان لرزید , بغضتان ترکید , کسی اینجا محتاج دعاست , اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.


گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم



مارا به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني، شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني- ليله القدر عزيزي است بيا دل بتکانيم، سهم ما چيست از اين روز همين خانه تکاني.


خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و يک اتفاق ويژه مي افتد و آن اينکه امشب دست ملکوت به طرف زمين کشيده مي شود.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت22:4توسط عسل | |